end

وقتی از کافه زدین بیرون، هوا دیگه تاریک شده بود.

انگار ساعت‌ها گذشته بود، ولی همون‌قدرم حس کرده بودین که چقدر زود تموم شد.

جیمین داشت باهات تا سر خیابون می‌اومد.

یه جوری راه می‌رفت که انگار می‌خواست این مسیر تموم نشه.

«خیلی خوش گذشت.» جیمین گفت، صداتش یه کوچولو گرفته بود.

«منم همین‌طور.» تو جواب دادی، با یه لبخند که سعی می‌کردی زیادی تابلو نباشه.

رسیدین به جایی که باید از هم جدا می‌شدین.

یه لحظه وایسادین.

انگار هر دوتون می‌دونستین که یه چیزی این وسط داره عوض می‌شه.

یه چیزی که دیگه فقط یه فن‌ساین و یه امضا نبود.

جیمین یه نفس عمیق کشید و انگار که داره خودش رو برای یه کار بزرگ آماده می‌کنه، جلو اومد.

خیلی آروم.

«راستش…» مکث کرد.

«راستش ... من…»

قلبت شروع کرد به کوبیدن.

مثل دفعه اول فن‌ساین، ولی این‌بار خیلی شدیدتر.

«من… من خیلی ازت خوشم اومده.»

این رو گفت و مستقیم توی چشمات نگاه کرد.

یه نگاه عمیق، یه نگاه که انگار تمام حرفاشو تو خودش داشت.

تو همون‌طور که داشت حرف می‌زد، یه لبخند خیلی کوچیک اومد رو لبت.

«منم همین‌طور جیمین.»

یه دفعه انگار بغضش باز شد.

«یعنی… یعنی منظورت اینه که… می‌تونم بیشتر ببینمت؟ منظورم نه فقط به عنوان یه فن، یه… یه آدم خاص؟»

همون‌طور که داشت اینو می‌گفت، انگار که منتظر بود تو یه چیزی بگی که بهش جرأت بده.

تو یه قدم بهش نزدیک‌تر شدی.

«آره جیمین. می‌تونی.»

همین که اینو گفتی، انگار دنیا براش عوض شد.

یه لبخند از ته دل، یه لبخند واقعی و پر از شادی روی صورتش نشست.

یه لبخندی که تا حالا ندیده بودی.

«واقعاً؟» باورش نمی‌شد.

«یعنی… یعنی علاقه‌م بهت… دوطرفه است؟»

تو خندیدی.

«فکر کنم آره.»

جیمین دیگه نتونست خودش رو کنترل کنه.

یهو یه قدم اومد جلوتر، دستش رو خیلی آروم گذاشت پشت گردنت و یه بوسه‌ی خیلی کوتاه، ولی پر از احساس، رو لبت گذاشت.

یه بوسه‌ی معمولی نبود.

یه بوسه بود که می‌گفت: «من عاشقت شدم.»

بعد که لبش رو برداشت، هنوز لبخند رو لبش بود، ولی یه کمی هم سرخ شده بود.

«وای… ببخشید. نمی‌تونستم جلوی خودمو بگیرم.»

تو هم دلت می‌خواست زمین دهن وا کنه.

«اشکال نداره.» آروم گفتی. «منم… خوشم اومد.»

جیمین خندید.

«پس… یعنی می‌تونیم دوباره همدیگه رو ببینیم؟ این‌دفعه… بدون اینکه کسی بدونه؟»

یه جورایی هم شوخی بود، هم جدی.

انگار که می‌خواست مطمئن بشه که این شروع یه ماجرای واقعیه، یه ماجرای دونفره.

«حتماً. ولی این‌دفعه… دیگه لازم نیست منتظر بمونیم تا تو امضا بدی، نه؟»

با شیطنت گفتی.

جیمین خندید.

«نه، دیگه لازم نیست. چون از این به بعد… همه چی رو خودم برنامه‌ریزی می‌کنم.»

و همین‌طور که داشت باهات خداحافظی می‌کرد، توی نگاهش یه جور اطمینان بود.

یه اطمینان که این تازه اولِ شروعِ یه داستانِ عاشقانه بود.
دیدگاه ها (۱)

، از صبح تا عصر، همه‌چیز برات عجیب کند می‌گذشت.انگار زمان لج...

با خنده جواب دادی: “داشتم فکر می‌کردم چطور می‌تونیم «شروع کن...

گذاشت و با یه حالت جدی و در عین حال بامزه گفت: “پس، باید موا...

آلبوم رو که بهش دادی، فقط امضا زد و کنارش یه نت موسیقی کشید....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط